مهدی مهدی ، تا این لحظه: 27 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
مهبدمهبد، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

پسران مامان وبابا

حال خوب و خوش درستی و یکرنگی

مریض شدن مهبد

با سلام روز 5شنبه صبح زود بابانادر و با آقاجون و حاجی محسنی رفتن شمال تا یک آپارتمان که متعلق به آقا فریدون بود ببینند تا اگر خوب باشه سر بدهی حاجی که از فریدون طلب داشت بخرن واز قبل هم عزیز و اقاجون برای شام اقای رضوی را به باغ دعوت کرده بودن و من ساعت 10 آقا مهبدرا بیدار کردم تابریم بانک مسکن . اول که جای پارک ماشین نبودوکلی تو یک کوچه رفتم پایین تا ماشین را پارک کردم وقتی رفتیم تو بانک 18نفر جلو ما بودن بودن که زیاد نبود ولی با بودن مهبد خیلی سخت بود 2دقیقه تو بانک بودیم گفت بریم بعد که با دوربین ها سرگرم شد که جقدر دائی محمد رضا دوربین کار گذاشته دوباره گفت بریم منم گفتم بریم بشین روی صندلی و نقاشی کن با یک خودکار و برگه انتقادات بان سرگ...
8 ارديبهشت 1393

روز مادر

روز یکشنبه 93/1/31 مصادف بود با تولد حضرت فاطمه و روز مادر . روز شنبه از صبح  خیلی سردرد داشتم و با رفتن به اداره دارائی  برگشتن و کار ثبت معاملات فصلی در اینترنت و خطا در اتصال و... بدتر هم شد . ساعت 4 که رفتم دنبال مهبد از مهدکودک که اومد منو بغل کرد و بوسید و گفت مامان روزت مبارک برات هدیه دارم و کیفش را باز کرد تا نقاشی که برای من کشیده بودبهم نشون بده ولی به من نداد و گفت خاله نسرین گفته شب بدین به ماماناتون . منم بوسش کردم گفتم ممنونم عزیزیم و رفتم تو ماشینو به بابا نادرش گفتم از تو و مهدی که انتظار داشتم چیزی نگفتید و یک اس ام اس ناقابل هم نزدین ولی این بچه سور پرایزم کرد .وقتی رسیدم خانه مامان تا مهبدعزیزش را دید کفت عزیز ر...
1 ارديبهشت 1393

شروع دوباره زندگی کاری بعد از تعطیلات طولانی عید نوروز

با سلام بعد از پایان تعطیلات نوروزی و برنامه سیزده بدر  ... خلاصه از 93/1/16 روز کاری آغاز شد و آقا مهبد و مهدی هم باید میرفتن به مهدکودک و مدرسه . مهدی تو ایام نوروز کم و بیش به درسهاش رسیده بود  ولی مهبد بعد از حدودا 20روز میخواست بره مهد کودک  . جمعه شب قبل از خواب میگفت صبح بیدار شدیم کجامیریم ؟ منم گفتم ما میریم سرکار واداره و شما هم مهدکودک. مهبدم گفت  من که اداره نمیام حوصله ام سر میره کامپیوترت که بازی نداره کارتون تام و جری و پت ومت هم که نداره . خدا را شکر صبح که بیدار شدم و آمادش میکردم بیدارنشد  خواب بود که رفت مهدو ساعت 4 که رفتم دنبالش خیلی خوشحال سرحال بود وخدا را شکرکردم که دوباره بدقلق و ناراحتی نکرد...
1 ارديبهشت 1393

13 بدر93

صبح ساعت 9بود که موبایلم زنگ خورد .شمسی خانم بود وحاجی در راباز کردم ویکی یکی بیدار شدن وبرای صبحانه آماده شدن برای صبحانه نان و پنیر و چایی شیرین بودو تخم مرغ که درست کردیم و خوردن و بعد از صبحانه طاهره رفت باغ مادر شوهرش و طیبه کاهو برای کاهو شیره و سالاد شست و بعد من و شمسی خانم هم خورد کردیم برای سالاد و برنج را درست کردم  حسین وشریفه هم  ساعت 10 آمدن ولی حال خوبی نداشتن و مریض احوال بودن . یک کمی با نادر و مهدی والیبال بازی کردیم و مهبد هم با پارسا و طاها و فریما مشغول بازی و خرایکاری و ... بودن . نادرجوجه هارا به سیخ زد و آتش درست کرد به کمک آقایان . ساعت 3 ناهار آماده شد  خوردیم و ساعت 5هم کاهو شیره خوردیم و ساعت 6بود...
27 فروردين 1393

12 فروردین 1393

با سلام مجدد. برنامه سیزده بدر این بود که از 12 فروردین بریم باغ چون صبح سیزده زود از خواب بیدار شدن سخت بود و دیر بیدار شدن هم باعث میشد تو ترافیک بمانیم بنابراین از شب قبل یعنی 12فروردین ساعت 5 رفتیم مرغ زعفرانی آماده برای ناهار 13بدر از پروتئینی حاج مصطفی گرفتیم و رفتیم دنبال عزیز و آقاجون که میهمان داشتند خانواده آقاسید احمد و.. خلاصه تارسیدیم باغ ساعت 6بود و عمه هم برای شام خاله زهرا مهبد را گفته بود چون حاجی کربلا بود و طاهره و طیبه و حسین هم قرار بود باشند و شام هم شیرین پلو با ماست و خیار باشه . وقتی رسیدیم من طبق معمول مشغول جابجائی وسایل شدم و از سال قبل دیگه باغ نرفته بودم و مهبد هم با ذوق و شوق مشغول بازی شد و مهدی هم طبق معمول ر...
27 فروردين 1393

خاطرات دیدو بازدیدهای عید

با سلام  بعد از برگشتن از مسافرت یزد که روز 5شنبه حرکت کردیم و ساعت 2/30بعد ازظهر به کرج رسیدیم مهبد که خاله زهرای خونش کم شده بود رفت پیش خاله زهرا و مهدی هم رفت پیش عزیزمریم و ما هم سر راه خانه دو تا ساندویچ آیدا برای ناهار گرفتیم وخوردیم و استراحتی کردیم و برای شام خانه حمیدرضا دعوت بودیم که ساعت 8بود کا تلفنم زنگ زد و حمید رضا بود و گفت چرا نمی ایید .ازخانه حرکت کردیم رفتیم تا عزیز و آقاجون رو هم که دعوت بودن برداریم که آقاجون از دیر کردنمان ناراحت بود چون ساعتها جدید شده بود و ساعت خانه ما 8بود ولی ساعت 9شده بود و تارسیدیم ساعت 9/30بود و حق با آقاجون . خلاصه فاطمه زهرا محمدرضا ولیلا و زن عمو طاهره هم دعوت یودن وعلیرضا اراک بودو سمی...
27 فروردين 1393

خاطرات سفر نوروزی سال 93 به شهر یزد

با سلام طبق برنامه قبلی قرار شد به امید خدا روز دوم عید صبح زود به سمت یزد حرکت کنیم .بدلیل تغییر ساعت ساعت 7 قرار شد جلو خونه عزیزو اقاجون باشیم . تاهمه برسن و ساعت 7/30 شد و حرکت کردیم تواتوبان قم ساعت 10 بود که برای صبحانه توقف کردیم ودوباره حرکت کردیم و ساعت 1 برای ناهار اردکان بودیم و باران شدیدی می بارید ومجبور شدیم ناهار داخل ماشین بخوریم و دوباره حرکت کردیم و ساعت 5 رسیدیم به منزل حاج میرزاعلی که خانمش رفته بود ده تا بخاری خانه باغ را روشن کند و عروسش و پسرش هم بودند که یک نی نی یک ماه ناز به اسم الناز داشتند بعد من با نادر و عموناصر و عموحسن وپرنیان و عمو حسین و عمو رضا و اقاجون و مهدی رفتیم دیدن حاج محمود برجاسی ومهبد به خاطر پارسا...
19 فروردين 1393