مهدی مهدی ، تا این لحظه: 27 سال و 1 ماه و 21 روز سن داره
مهبدمهبد، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

پسران مامان وبابا

حال خوب و خوش درستی و یکرنگی

خاطرات سال تحویل

با سلام امروز با اینکه خیلی کار داشتم ولی به خاطر خستگی روزهای قبلی هم اداره و هم خانه موقع تحویل ساعت 8.27 دقیقه پنج شنبه بود وما حاضر شدیم رفتیم خانه مامان (عزیز مریم ) خاله زهرا و سعیده و علی و مهدی جون هم بودن که همگی موقع تحویل سال دور هم بودیم و بعد از سال تحویل شام خوردیم و بعد حاج اسماعیل اومد و بعد دائی حمید رضا و خاله فاطمه و سمیه و طاها و همگی جمع شدیم به جز لیلا که اراک بود و علیرضا که شام باغ میهمان آجی بودن بعد رفتیم خانه عزیز و اقاجون که عموناصرو عمو حسین اونجا بودن و بعد رفتیم خانه مان تا تدارک کارها و ساک بستن برای مسافرت یزد که قرار بود انشاشئاله شنبه ساعت 6 صبح حرکت کنیم .
16 فروردين 1393

میهمانی شب عید

با سلام مجدد.روز چهارشنبه آخر سال که مصادف با شب عید بود و چون چهارشنبه سوری شب قبل بود و عزیز و اقاجون باغ بودن قرار شد میهمانی باغ باشد و ما هم که صبح از باغ آمده بودیم سرکار و مهبد را بردم مهدکودک و ساعت 4 که تعطیل شدیم بعد از خداحافظی از همکاران و گرفتن مهبد از مهدکودک و خداحافظی از مهدکودک برای عیدی مهدی یک بدمینتون خریدیم و به سمت باغ حرکت کردیم هوا بارانی بود وقتی رسیدیم باغ باران شدیدتر شده بود ومهبد خوابش برده بود . عمه و مامان برنج سبزی پلو را درست کرده بودن و مهدی هم خواب بود منم احساس گرسنگی میکردم خواستم عصرانه بخورم نادر گفت شام نمی تونی بخوری گفتم چرا اینقدر دیر سفره پهن میشه که دوباره گرسنه میشم خلاصه نادر و بابش یک سقف کاذب ...
16 فروردين 1393

چهار شنبه سوری سال 92

با سلام .ببخشید که به خاطر شلوغی کار های شب عید چه تو اداره و چه تو خانه تازه امروز تونستم فرصت کنم و خاطره چهارشنبه سوری را بنویسم . برنامه ما برای چهارشنبه سوری اینطور بود که از سرکار زودتر حرکت کنیم و بریم وسایلمون را جمع کنیم و حرکت کنیم به سمت باغ من از شب قبل با تمام خستگی حبوبات آش را پخته بودم تا برای عصر چهارشنبه سوری آش رشته درست کنم ولی برعکس من مجبور شدم برم به اداره دارائی وکلی گرفتاری تا رسیدم خانه ساعت 3/30 بعدازظهر بود و نادراز ساعت 12 از سرکار مرخصی گرفته بود و مهبد را برده بود آرایشگاه که برای اولین بار مثل یک آدم حسابی موهاش مرتب شده بود و کلی تغییر کرده بود . تارفتیم دنبال عزیز و اقاجون که مهبد اونجا بود و رادین هم بود وم...
16 فروردين 1393

خانه تکانی خانه عزیز و آقاجون و جمعه آخرسال و رستوران آشپز باشی

با سلام . طبق برنامه قبلی قرار براین شد که روز 5شنبه 12/22 بعد از ظهرهمگی جمع شویم و خانه عزیز وآقاجون رو تمیز کنیم منم با هماهنگی قبلی با خاله زهرا مهبد را بردم اونجا تاهم اذیت نشه و هم من بتونم کمک کنم رادین قرار بود بره پیش پنیان و ظهر که من خانه خاله زهرا بودم آسیه جون زنگ زد وگفت مهبدم ببرم اونجا ولی من قبول نکردم رندائی کتی و یگانه هم خانه خاله زهرا بودن .یکبار یگانه یک بوس محکم از مهبد گرفت که گریه مهبددراومد ولی بعداز ظهر سپردمش به زهرا و رفتم برای کمک کردن که خوشبختانه طیبه و طاهره و شریفه هم بودن و صدیقه هم بعدا اومد و باهم دیگه کارارا کردیم وتا ساعت 8 که مهبد اومد تموم شده بود شب با عزیز و آقاجون قرارگذاشتیم که صبح بریم دنبالشون و...
25 اسفند 1392

کارهای شب عید وخانه تکانی

با سلام این روزها سرم خیلی شلوغ شده با مریض شدن مامان عزیز مریم و رفتن عزیز به خانه مادرش و شروع کار کاغذ دیواری و رنگ کردن خانه مامان، حسابی کارمان درآمده بودولی خدا را شکر با همت وتلاش خاله لیلا و خاله زهرا بالاخره کار خانه مامان به سرانجام رسید و عزیز مریم هم اومد خانه و مهدی هم که مدتی خانه عزیز و آقاجون بود برگشت پیش عزیز مریم و حالا نوبت شروع کارهای خانه خودم بود با حضور وهمکاری آقا مهبد . روز 5شنبه که تصمیم داشتم کار خانه را شروع کنم وقتی مهبد ساعت 10 صبح بیدار شد از تو تخت خواب که منو صدا زد رفتم پیشش و گفتم سلام صبح بخیر میدونی ساعت چنده؟ بلند شو! مهبد گفت مامان امروز بریم پیدایه روی. گفتم باشه اول بلندشودستو وروتو بشور صبحانه بخور ...
19 اسفند 1392

دیدن ارشام نی نی و ...

با سلام ما دوباره قرار گذاشتیم با عزیز و آقاجون و آقای رضوی و حاج محسنی اینا 5 شنبه بریم باغ بخوابیم تا صبحانه کله پاچه بخوریم اولش قرار بود 4شنبه بریم که شمسی خانم گفت خواهرم از کربلا میادبعدقرار شد 5شنبه صبح بریم که آقاجون باید میرفت مراسم ختم یکی از دوستاش و اقای رضوی هم میخواست بره نمایشگاه و خلاصه نادرم تنبلی کرد تا ظهرخونه موند بعد ساعت 12رفت باغ منم که مهبد از شب قبل خانه خاله زهرا مانده بود رفتم آرایشگاه و ساعت 2 رفتم آنجا و قرار شد ساعت 4/30 بریم خانه آقای خیری برای دیدن نوه جدیدش پسر قاسم و الهام جون که 18روزه بود و اسمش را آرشام گذاشته بودند مهبد وقتی نی نی را دید میگفت چقدر پاهاش کوچولو ه دستاش چقدر کوچیکه خلاصه اونجا همه دخترعمه...
12 اسفند 1392

تعطیلی 22/11/92

با سلام بعد از سفری که به همراه دوستان و عمه و عموهای بچه ها به شمال داشتیم قراری بعدی به صرف خوردن کله پاچه در وعده صبحانه در باغ ما ثبت شد و از آنجا که تعطیلی ٢٢ بهمن روز سه شنبه بود قرار شد دوشنبه شب هرکسی شامش را بیاره باغ بخوره و شب بخوابه .وقتی ساعت ٤ از شرکت تعطیل شدم و رفتم مهبد را از مهد کودک گرفتم بخاطر بی خوابی شب قبل و شیطونیهای تو مهدکودک تا به خانه برسیم خوابش برد منم شروع کردم به جمع کردن وسایل و تهیه لیست خرید و تهیه شام خودمون و عمه اینا و هیئت همراهش (عموحسین و طاهره که قرار بود برن دنبال خرید خانه برای حسین )منم طبق میل نادر سوپ جو درست کردم و خلاصه ساعت ٧ نادر با ٣دست کله پاچه و ١کیلو گردن آمد خانه که شسته شوند و بریم باغ...
26 بهمن 1392