مهدی مهدی ، تا این لحظه: 27 سال و 1 ماه و 17 روز سن داره
مهبدمهبد، تا این لحظه: 16 سال و 3 ماه و 1 روز سن داره

پسران مامان وبابا

حال خوب و خوش درستی و یکرنگی

خاطرات تعطیلات نوروز 1394

سلام سلام سلام امروز هوا بارونی و پر از اکسیژن و من بعد از مدتها وقت کردم بیام و سال نو رو تبریک بگم و خاطرات نوروزی بچه ها رو یادداشت کنم . امیدوارم سال جدید برای همه دوستان و عزیزان و بندگان خداوند مهریان به خوبی و خوشی سپری شده باشه . الهی امین ما برای امسال برنامه مسافرت به یزد رو داشتیم که روز 5شنبه 93/12/28 ساعت 2/45 بعد از ظهر از ساسانی حرکت کردیم به همراه عمو ناصر و عمو حسین و عباس برجاسی و با توقفهایی که داشتیم ساعت 10/15 شب رسیدیم به منزل حاج میرزاعلی و ساعت 11/30 شبم عزیزواقاجون و عمورضاو عمه طاهره و یاسی که با هواپیما اومده بودن رسیدیم و به خیر و خوشی همدیگه رو دیدیم . جمعه بعد ار صبحانه رفتیم میرچخماق و بعد از یه سری خرید که ...
23 فروردين 1394

فوت عمو حامد یاسمن

با سلام و عرض ادب و احترام خدمت دوستان وعزیزان همینطور که از تیتر مطلبم پیداست امروز یه خاطره تلخ و ناگوار رو میخوام بنویسم .روزدوشنبه 27 بهمن ماه 93 بود که از صبح برای تولد پرنیان کلیپ تولدت مبارک فرستادم و خوش حال بودیم که بعد از ظهر عمه طیبه زنگ زد و گفت حامد فوت کرده خیلی ناراحت شدم و عصری که رفتم خونه با اینکه هوا بارونی بود یه سر رفتم خونه شون که اوضاع غم انگیز بود و سه شنبه مراسم تشیع جنازه بود و ما سر کار نرفتیم ومهبدم ساعت 9 بیدار شد و دید که ما خونه ایم حاضر نشد بره مهدکودک وهمراه ما اومد برای مراسم بعداز تشیع از جلو خونه که کلی مهبد رو نگه داشتم که خیلی می خواست بره جلو . حرکت کردیم به سمت بهشت سکینه و اونجا مهبد قبرها رو میدید و ...
3 اسفند 1393

ثبت نام مهدی در کلاس گیتار و مهبد در مهدکودک هما

سلام دوستان خوبم یک ماهی هست که بهتون سر نزدم ولی دو تا خبر خوب دارم اول اینکه مهدی تو کلاس گیتار ثبت نام کرد . گیتار رو امید لطف کرد بهش امانت داد . اموزشگاه سارنگ زیر نظر استاد افشار  و خیلی هم شور و هیجان دارد امید وارم که حداقل در این زمینه به یه جایی برسه چون در مورد کلاس زبان و باشگاه ورزشی هر چقدر تلاش می کنم که بره هیچ اقدامی نمی کنه . اما از شروع هفته یک برنامه پیاده روی با دختر خاله سمیه گذاشته و هر روز بعد از ظهر یک ساعت میره پیاده روی امیدوارم موفق باشه و یه خورده وزن کم کنه . و خبر دوم اینکه مهبد بعد از اینکه برای سومین بار هم دچار تب ویروسی شد و مریض شد بعد از بهتر شدن حالش دیگه حاضر نبود تمام وقت بره مهد کودک و...
19 بهمن 1393

مسافرت فصل زمستان به شمال

با سلام و عرض ادب و احترام خدمت همه دوستان بعد از دومرتبه مریض شدن مهبد و سختیهائی که بدنبال داشت یه دو هفته ای اوضاع بهتر بود البته مهبد سرفه داشت که بعد از تمام شدن داروهای دکترش یک دوره خودم از داروخانه شربت گرفتم و بهش دادم و کمی بهتر شد اما برنامه گذاشتیم تا چهارشنبه 93/10/10 بریم شمال برای اینکه یه حال و هوائی عوض کنیم و پرتقالهای هم که رسیده بچینیم و بیاریم خونه بنابراین اعلام کردیم هرکس میتونه بیاد . آقا خیری و آقا رضوی و عموحسین و عمو ناصر و عمه طاهره و عمه مینا اعلام آمادگی کردن که میان . اما چشمتون روز بد نبینه از روز دوشنبه صبح ساعت 5که مهبد بیدار شد کسل بود وکمی تب داشت که بهش استامینوفن دادم و بردمش مهد و در طول روز چند بار ...
17 دی 1393

مریضی مهبد

با سلام خدمت همه دوستان و عزیزان در ماه آذر مهبد دومرتبه مریض شد یکبار 8 اذرصبح با حالت تهوع از خواب بیدار شد و ساعت 10 از مهد کودک زنگ زدن که حالش خوب نیست و حالت تهوع داره  و من رفتم  بردمش دکتر حاج محمدی که بعد از معاینه گفت ویروسی هست و باید 3روز مهد نره و دارو مصرف کنه و خلاصه تا دوشنبه پیش خاله زهرا بود و روز سه شنبه هم به اصرار رفت پیش عزیز مریم و روز چهار شنبه رفت مهد کودک . اما سه شنبه شب  شام خونه دوست و همکار قبلی نادر که شرکت دنیای فلز باهم بودن دعوت شدیم و ما هم یک جعبه شیرینی از رویال البرز خریدیم و رفتیم و اونجا هم مهبد تا  می تونست نا پرهیزی کرد از خوردن شکلات و شیرینی و قند با چای قبل شام و خوردن سیب زمین...
17 آذر 1393

مهدی میخواد بره کلاس گیتار

با سلام خدمت همه دوستان وعزیزان امروز که اومدم متوجه شدم آخرین پستم برای خیلی وقت قبله و چون محل کارم تغییر کرد و جابجا شدم و یک مقدار مشغولیتهام بیشتر شده گچ دست مهدی رو باز کردیم و خدا را شکر با ماساژ روغن زیتون دیگه فیزیو تراپی لازم نبود . ضمنا با خرید گوشی جدید (توسط  نادرجون ) و برنامه وایبر وقت بیشتری را صرف میکنم و فرصت نکردم به اینجا سر بزنم ولی بعد از انجام کارهای نذری مراسم تاسوعا و عاشورا رو خیابان ساسانی بودیم خانه عزیز مریم و یا عزیز و آقاجون و با خاله ها و دائی ها یا عمه و عموها و اینگونه تاسوعا و عاشورا هم گذشت و از مهبد چند عکس گرفتم با ماکتهائی که مخصوص این روزها درست کرده بودن و یا با طبل و زنجیرش .همونطور که گفتم بابا...
2 آذر 1393

خاطره نذری محرم عزیز و آقاجون

با سلام و عرض ادب واحترام و ابراز حزن و اندوه  ایام سوگواری سالار شهیدان حضرت اباعبداله الحسین برنامه آماده کردن و پختن و پخش کردن قیمه نذری محرم عزیز و آقاجون روز چهارشنبه و پنج  شنبه به خیر و خوبی و خوشی در باغ چمن ما انجام شد . از روز 4 شنبه ساعت 5 که رفتم باغ عمه مینا و زهرا و اکرم و فاطمه السادات دست به کار لپه پاک کردن بودن و بعد از ما هم لیلا و سمیه و عمه طاهره آمدن و بعد آقای رضوی که گوشت را آوردو مهبدم که با طاها و پارسا مشغول طبل و زنجیر زدن بودن با اومدن مادانا کامل تر شدن و مشغول بازی و نقاشی کشیدن شد بعد هم عموناصر و عموحسین اینا امدن و عمو محمد و لیلی جون اومدن  بعد دائی  محمدرضا واسمرجون و دائی حمید رضاو آخ...
11 آبان 1393

ماه محرم 1436 مصادف با 93/8/4

باسلام و عرض تسلیت بابت فراررسیدن ایام سوگواری سالار شهیدان حضرت ابا عبداله الحسین ع و یارانش . باشروع ماه محرم حال و هوای شهر و کوچه و خیابانها فرق میکند و همه جا پرچمهای مشکی نصب میکنند .در چند سال اخیر هم که هیئت های کوچکتری را بچه ها و جوانان تشکیل میدن و برا خودشون عزاداری میکنند و احساس مسئولیت و ادای دین میکنند. روز یکشنبه که اول محرم بود مهدی از من لباس مشکی خواست که گفتم باید دستش را از گچ در بیاریم ( وقت نکردم خاطره آسیب دیدن دست مهدی را بنویسم  روز شنبه مورخ93/7/18زنگ ورزش موقع بازی والیبال محکم با دیوار برخورد میکنه و دست چپش آسیب میبینه وقتی از مدرسه میرسه خانه خاله زهرا به من زنگ زد که مامان زود بیا منو ببر دکتر دستم خیلی ...
5 آبان 1393

عید قربان 93

با سلام خدمت دوستان و سروران عزیز و گرامی . بعد از برگشتن از شمال روز شنبه بعدازظهر مطلع شدیم که وقت آبیاری باغ هست و باید بریم باغ روز یکشنبه هم تعطیلی عید قربان بود بعد از سرکار همراه مهبد و عزیز مریم رفتیم منزل مادر بزرگم و بعداز حمام کردنش رفتیم باغ ساعت 6 رسیدیم باغ و دایی حمیدرضا مشغول بود و بعد از ماهم دایی علیرضا و خانم بچه هاش آمدن و عزیز و آقاجون هم توراه شمال بودن و داشتن بر میگشتن ولی دیر رسیدن و باغ نیومدن ولی ما قراربود یک همکار قدیمی نادر بیاد شام باغ که نیومد و ماهم که شام و سالاد درست کرده بودیم  بردیم باغ دایی علیرضا و باهم خوردیم و خیلی خوش گذشت و حال داد و مهبد با فریما و یونس بازی میکرد و مهدی هم با فائزه که همدرس ش...
16 مهر 1393

خاطره سفر شمال پاییز 93

با سلام خدمت دوستان و سروران گرامی . بعد از گذشت یک هفته از ماه مهر و شروع کلاسهای مهدی در رشته حسابداری هنرستان فارابی کرج قرار شد یک سفره دوروزه به شمال داشته باشیم تا آقای رضوی که کار اسکلت و سقف ساختمانش به پایان رسیده یک گوسفند قربانی کند.بنابر این روز چهارشنبه93/7/9ساعت 3 بعداز ظهر به همراه آقای رضوی که عمه مینا و عمه طاهره هم همراهش بودن و آقای خیری که خانمش و عمو حسین و آتائی همراهش بودن و ماهم که عزیز و اقاجون باهامون بودن حرکت کردیم (اما قبل از حرکت وقتی بابا نادر رفته بود باغ آب و غذا برای مرغهای مهدی بریزه موقع برگشت تصادف میکنه و چراغ جلوی ماشین سمت بغل راننده میشکنه و کمی هم جلو کاپوت خرای میشه ولی به خیر میگذره و ... ) ساعت 4/...
12 مهر 1393